یه داستان یا واقعه ی واقعی
-
تاریخ: 1399/10/19 ساعت: 6:38
سلام به همهمدتی میشه که دوست دارم از داستان های دل و دلدادگی خونوادم بنویسم،داستان که نه واقعیت های عاشقانه ای که هیچ کدومشون به ثمر نرسیدمیدونید باید به خاطر داشتن مادر عزیزم از خدا تشکر کنم،خدایا شک
معرفی
-
تاریخ: 1399/8/30 ساعت: 2:31
نام مادربزرگم ماه رخسار است،مادر مادریم،الان حدود ۸۰ سال سن دارد،واقعا مهربان است و دلش مانند اب زلال پاک است،شخصیت هایی که معرفی میکنم همه واقعیت دارند،مادر مادرم است،در جوانیش خوشگل بوده بگذارید ا
ادامه داستان
-
تاریخ: 1399/8/30 ساعت: 2:31
ادامه داستان رو از خواستگاری پدربزرگم طالب از مادربزرگم ماهرخسار شروع میکنم،ضمن اینکه فراموش کردم اشاره کنم به اینکه پدربزرگ و مادربزرگم عموزاده هستند درواقع جد خوانوادگیمان از کرد های سفیداب هستند
ازدواج دوم
-
تاریخ: 1399/8/30 ساعت: 2:31
سلام به همه ادامه داستان پدریزرگ و مادربزرگم....زندگیه شیرین طالب و ماهرخسار شروع شد،صاحب دو فرزند شدند،دو دختر،نامشان یکی کشور بود و یکی اشرف!دخترانی زیبا و سفید و بور که من هیچ وقت ندیدمشان!!! گفت
یه صبح خوب
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 16:37
سلاااااام به همه حال همه خوبه؟صبح امروز قشنگه پر از حس های خوب ثمین جون هم که نیست فعلا نمیتونم پیداش کنم یه عالمه گشت و گذار رفتم ولی نمیشه پیداش کنم!!!!! ولی خوبه که همیشه ذرات امید ته قلبم قیلی ویلی میره به امید روز های خوب
خوشبختی
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 14:58
خوشبختی را حس میکنم وقتی بوی گل های رز مشامم را پر میکند خوشبختی را حس میکنم انگاه که هر بار به اسمان نگاه میکنم دنیای شگفت انگیز ابرها سر ذوقم می اورد خوشبختی را حس میکنم هر گاه بوسه ای از گونه ی مادرم میگیرم خوشبختی را حس میکنم هرگاه همسرم از من درخواست یک لیوان اب خنک میکند خوشبختی را حس کردم انگ...
درباره نوشته هایم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 22:22
این پست رو میذارم در جهت اگاهی بچه های عزیز ی که میان به این وب تمام نوشته های این وب از اعماق و احساس درونیم بیرون می اید تمام عاشقانه هایش دوستانه هایش و همینطور انتقاد های اجتماعی در قالب شعر!!! لطفا بیایید و نوشته که نه احساساتم را بخوانید،احساساتی که ناشی از لحظه های زندگیم اند در عصر کنونی فضا...
او
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 22:22
دوست داشتن را با او یاد گرفتم ارامش یافتن را در کنار او فهمیدم یعنی چه نفوذ حس حمایت در اعماق وجودم را در اغوش او حس کردم خیره شدن در چشمان یک نفر و غرق شدن در ارامش یعنی او بوسیدن و یافتن حس دوست داشته شدن یعنی بوسه اش بر پیشانی ام درک خوشبختی یعنی تکیه بر بازوانش و حس اینکه نفست حتما به عشق او باز...
دوستانه
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 9:49
دوستی واژه ی اشنایی بود، وقتی حس حسادت در برابر صداقت کمرنگ میشد، دوستی بود و حس حمایت،دوستی بود و حس رفاقت، دوستی بود و یک دنیا حرف بود بحانه ای برای دیدن هم، دوستی را دوست دارم و حس شیرینشرا، دوستی را دوست دارم وقتی هیچ پیوند خونی وجود ندارد ولی عجیب قلبت پیوند خورده است به قلب رفیقت، دوستی را دوس...